جا بجایی وبلاگ به بلا گ فا a12mahdi.blogfa.com

کار بران گرامی بعلت پاره ای از مشکلات وبلاگ به بلاگ فا به آدرسa12mahdi.blogfa.com منتقل گردید
با پوزش فراوان

همه ادیان یکی هستن سخت نگیرید

ادامه مطلب از چگونه شروع شد(قسمت دوم)
این روند ادامه داشت و اکثر مواقع خواب می دیدم حضرت عزرائیل می آیدوقسط بردن کسی را دارد حالا حتما می پرسید حصرت عزرائیل چه شکلی بود، ترسناک
می گویم حضرت اکثر به شمایل یک پلیس گاهی جوان و گاهی کودک که بهمراهش بعضی مواقع افرادی نیز بودن که بعدا توضیح می دهم و فقط در یک مورد بسیار مخوف و ترسناک بود که من از ترس زمین را شکافتم و وارد قبر شدم تا خشم حضرت را نبینم حالا فعلا به این مقوله نپردازیم
همان طور که به تقویت ایمانم می پرداختم شک و شبهات من نسبت به همه چیز شروع شد سئوالا تم هر روز زیادتر می شد در این قسمت به بررسی شبهات و طروق جوابگیری از آن را بیان می کنم
من در این مدت شروع کردم به خواندن قران ابتدا عربی می خواندم بعد دیدم انکار کر و کنکم و چیزی نمی فهمم دوبار شروع به خواندن فارسی آن کردم هر چقدر که جلو می رفتم شک من بیشتر می شد شاید به علت نادانی و عدم اشراف به آیه ها بود همان طور که پیش می رفتم به خدا گفتم پروردگارا جواب سئوالاتم را خودت بده و من از همین قران جواب می خواهم(در ذیل به بیان شککیات و طریقه جواب گیری می پردازم)
۱٫ اولین شک به خود قرآن و روند نزول آن بود
به جانم شک افتاده که این قران ساخته پرداخته حضرت محمد (ص) می باشد
و ایه های ان شبیه اوستا و تورات و انجیل است ۱۰۰ در صد و خیلی شبیه تعالیم زرتشت نکنه سلمان فارسی که عالمی آگاه به ادیان دیگر بوده این مطالب
را به پیغمبر القاء کرده (شبهات منکران قران در تاریخ) نکنه سرمان کلا رفته
ما که اوستا را داریم چه نیازی به قران و از این قبیل شکیات که هنوز در بین اکثر جوانان رایج است
جواب. با خدای خودم به راز و نیاز پرداخته و از او درخواست جواب کردم
بعد نیت و خود قران را باز کردم اگر بگویم چه آمد مو به بدنتان سیخ می شود ! شما فکر می کنید که قران را فرد عجمی به محمد(ص) نازل کرده که سخت در اشتباهید و….(چون همکنون نمی دانم کدام آیه است می توانید در قران به تحقیق بپردازید)
۲٫ طریقه دوم دیگر اکثر جوابهایم را در قران و خواب می گرفتم در خواب دیدم که در یک دانشگاه بزرگ که اساختمان آن از زمین تا داخل ابرها می باشد درس می خوانم و این ساختمان از گل ساخته شده و دانشجویان آن از همه نوع نژاد سیاه و سفید،زرد … زن و مرد زنان آزاد بودن یک سری باحجاب یا سری بی حجاب و همه به زبانهای مختلف حرف می زدن ولی متعجب که همه زبان همدیگر را می فهمیدیم
داخل این ساختمان قدیمی ساختمانهای جدیدی بود و مدرن یک سری وارد دانشکده های قدیمی می شدن و یک سری جدید
نتیجه: صبح به یقین و باور رسیدم که دین حق یکی است و همه رو به یک هدف که همان باری تعالا اسن چیش می روند همه محترم ودر بارگاه خدا یکی هستند فقط به مرتبه شان فرق می کنند دین ها همه یکی است و بس پس سخت نگیریم
۳٫

چگونه شروع شد

من در جوانی فرد کاهل و تارک نماز مثل بقیه جوانانی که دیده بودم از مسلمانی فقط اسم آن را یدک می کشیدم و بس ،ولی تحت شرایطی هر چند صباح دوبار با روی آوردن مشکلات به نماز روی می آوردم و از خدا درخواست حل مشکلاتم را می کردم و با خدا معامله می کردم که رو سیاه هستم
ولی در ماه رمضان تمام واجبات و مستحبات را انجام می دادم و هرگز حرام نخوردم ،چون در موقعیتش نبودم همیشه نان حلال کارمندی برده چون راه دیگری نبوده وهزاران خوبی دیگر که شایداگر درموقعیتش می بودم من نیز جور دیگری بودم .اما همه اینها ولی واگر است
همه اینها از شبهای قدر شروع شد …دعا و نیایش در عف و بخشش ،در خواست حل مشکلهای فراوان و …
سحرگاهان ازمسجد برگشتم و بعد از نماز و دعای دوباره در منزل به خواب رفتم
در خواب دو نگهبان دیدم که به سراغم آمدن از ترس نمی دانستم چه کنم در خواب به من گفتن که دیگر تمام شده و دو سال بیشتر وقت نداری دیگر نمی دانم چگونه تایپ کنم چون اشک بر چشم و منقلبم
دیگر نمازم با اشک و تضرو به درگاه باری تعالابود، دیگر به جد تصمیم گرفتم که انسان خوبی باشم .من بعد از مدتی از کار کارمندی بیرون آمدم و به کسب آزاد روی آوردم از قضا از یکی از مشتریان که طلب کار بودم یک کتاب در مورد بزرگان دراویش و مرام زندگی آنان دریافت کردم این کتاب به مدت یک سال در مغازم خاک می خورد و اصلا کتب را نیز باز نکردم تا زمانی که حال و هوایم عوض شد.
به خواندن این کتاب رو آوردم در این کتاب مراحل چله نشینی و روزه گرفتن را بیان کرده که تصمیم گرفتم روزه بگیرم و شروع کردم از بعد از عید فطر به روزه گرفتن واولین نیتم فرشته باری تعا لا عزرائیل ملک الموت بود نزدیک به یک ماه گذشت بود که صدای اطرافیان ام در آمده غیر همسرم که حدودا در جریان وقایه بود
تذکر من هرگز چله نشینی مثل دراویش نکردم فقط روزه می گرفتم و مثل یک آدم معمولی به زندگیم ادامه می دادم
بعد از چند مدت حضرت ملک موت را در خواب به شکل پلیس یا نگهبان می دیدم
به تمام مقدسات راست می گویم اعلان که این را می خوانید میگوید ای شالا تان پیغمبراش ندیدن(از کجا می دانی) که من همراهش به سراغ افرادی که در محلمان بودن می برد (در خواب) و بعد از چند مدت این افراد فوت می کردن و من می دانستم ….(زیاد هیجانی نشوید ادامه مطالب در روزهای آینده) به امید دیدار آقا
ه

مختصری از بیو گرافی

در ابتدا مختصری از بیوگرافی خود را بیان می کنم می کنم تا قصاوت در مورد بنده راحتتر گردد. من جوانی از طبقه متوسط به پایین جامعه هستم که در یک خا نواده معمولی به دنیا آمده ام که در کودکی رویاهای بزرگی داشته ولی همه آن رویا ها در حد رویا باقی ماند. بعد از طی مراحل نوجوانی متاهل شده و دارای دو فرزند هستم
که آرزومند موفقیت و رسیدن آنان به رویا های پدر می باشم از خدا می خواهم آنان مثل من نشوند . سرتان را درد نیاورم اگر عمری باقی ماند و وقتی مراحل مختلف زندگی ام را نیز برای تجربه دیگران خواهم نوشت

خواب

باسلام خدمت شما عزیزان که حوصله کردید و نوشته بنده را مطا لعه می نمایید امید است انشاء ا… آنجور که فکر می کنید مرا مورد سنجش و قصاوت قرار دهید و در پایان هر مطلب نظر خود را نیز بیان نمایید من تصمیم گرفته ام اتفاقاتی را که در این مدت تعبد و دینداری و روند رجوع به راه راست را بیان کنم بیان مطلب نه از برای تبلیغ و ریا بلکه فقط قسمتی از بیو گرافی زندگی من می باشد و اگر در بیان و ادبیات مشکی وجود دارد مرا به بزرگواری خود ببخشید به امید دیدار دوباره آقا

Hello world!

به مهدی بلاگ خوش آمدید! این اولین پست وبلاگ شماست، از هم اکنون وبلاگ نویسی را شروع کنید.